تبليغاتX
کافه نادری
























کافه نادری

بیا مجنون که رازم را بگویم                                      ز فرقت های دل چشمت بشویم

که ای مجنون لیلی ، شاه صحرا                               دلی سوزانده عقلم را ز نی ها

بیا گویم ز آدمهای این کوی                                      که دل را می برند زین رو به آن روی

که ای مجنون ببین صحرا نشینم                               دگر شیرین خود در دل نبینم

دگر شیرین من در هستیش نیست                           مگر این دل دگر در مستیش نیست ؟

ببین شیرین من خسرو نشین است                          به دستش خنجری در دل کمین است

زند در دل ، کند آن چاک چاکش                                 دو چشم گلگون کند با خون پاکش

دل به من گوید که ای باخته عشق                            بیا با هم کشیم دست از سر عشق

که دیگر این دلم طاقت ندارد                                      سر خاک دل لیلی بخواند .

نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1391ساعت توسط فرهاد|

دلم در کوچه ها می گشت و می گشت                   به یادت سال ها با ماه می گشت

نمی دانست تو هم از جنس انسی                         و گرنه با خودش ٬ اینطور نمی گشت

تهران فروردین ۹۱

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم فروردین 1391ساعت توسط فرهاد|

اخشورش صدراعظمی داشتندی که به هامان زبانزد بودندی ، روزی در جشن های ملوکانه اخشورش ، مردخای حضور بهم رسانیدندی و نزد استر برفتندی .

هامان فرمان دادندی که همه سر به تعظیم فرود آورندی ، تک تک رجال جشن سر به زمین گذاشتندی جز همان پیشوای یادی شده در پیش . هامان وقتی بدیدندی که مردخای سر به تعظیم فرود نیاوردندی از فرط خشم به خود رعشیدی و بفهمیدندی که مردخای از قوم جهود بودندی .

زین پس هامان نه تنها تصمیم کشتن مردخای بلکن قصد هلاکت جمیع جهود را بگرفتندی که در تمامی مملکت اخشورش بودندی . استر هنگامی که ازین موضوع مطلع بشدندی به صرافت افتادندی و مکری پیش بگرفتندی . 

روزی در جشن های ملوکانه اخشورش ، وقتی شاه شاهان در دام می و باده بیفتندی به استر بگفتندی که : ای ملکه ایران زمین ، امروز روز تو بودندی ، پس هر چه از  ما بخواستی ، ما برای تو فراهم آورندی . استر زین فرصت استفاده بکردندی و خواستندی که هامان به دار آویخته بشد و نامه هایی از جانب اخشورش به والیان و روسای 127 ولایت از هند تا حبشه بنبشتندی که به جهود در همه شهر ها اجازه داده شدندی تمامی قوم ها و ولایت ها که قصد اذیت ایشانرا بداشتندی با اطفال و زنان هلاک بکردندی .

پس این قوم هفتاد و هفت هزار نفر از مخالفان خویش را بکشتندی و آن روز را جشن بگرفتندی .

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت توسط فرهاد|

دل من تنهاست...

و در این غربت شب ٬

دل من مویه کنان می گرید

که به اندازه این وسعت شب ٬

شایدم قدر پر شب پره ها ٬

درد و رازش تنهاست .

 

در دلم تا به سحر غوغایی ست ٬

یاد آن خاطره وهم انگیز ٬

که سکوتش مثل یک فریادیست ٬

شایدم ٬ این دل من دریاییست .

 

گر بخواهد دل من ٬ اینبار ٬

پای آن جوی بزرگ ٬

پی آن باد خنک ٬

ردی از یاد تو یابد هرجا ٬

دگرش خواهم کشت ٬

اما نه ٬ بیچاره دلم دریاییست ٬

تو چه می دانی؟

با یاد تو و این دل من غوغاییست .

دل من تنهاست ...

فروردین ۹۱ ٬ تهران

نوشته شده در سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت توسط فرهاد|

نمی دانم چرا شب ها ٬

به هنگام شروع اولین رویا ٬

اتاقم مملو از عطرت شود پیدا .

به وقت آرمیدن بر پلویم

هجوم سهمگین خاطراتت

کند در جای جای این دلم غوغا .

به ناگاه ٬

دستم رود بالا ٬

با توانی کمتر از فردا ٬

به یاد آرزوهای من-دیرین

دلم خواهد که ماه را در دست گیرد

به خود گویم محال است ٬

که این امکان پذیرد .

من او را شب به شب در خواب بینم

صدایش را ٬ نگاهش را ٬ تمامش را ٬

به دل گویم که من هرگز نبینم .

ای دلم ٬ ای دل آشفته من

چرا هرشب ٬ هوایی می کنی من را ؟

نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت توسط فرهاد|

به سال های عهد عتیق ، طفلکی زندگی بکردندی که نامش داریواش بگفتندی . داریواش ز همان طفولیت خود را به طره زلف میترا ببستی .

داریواش پس از چندی میترا را بستندی و دارای بچه ای بشد به نام اخشورش . اخشورش پس از بلاغت و سگالیدن های پیاپی ، وشتی را به همسری برگزیدندی . در سال های ملوکانه اش ، در جشن های شهیادی اش  ،  فرمان دادندی که وشتی عریان بین رعیت بدیدستی .

وشتی زین فرمان ملوکانه سربازدندی و به دار آویخته شدندی ...

حال اخشورش به هشتن افتادندی و به دنبال میترایی نغز بگردندی و او را پس از چندی بستندی . نامش استر بگفتندی و رسمش را هیچ .

اخشورش به گونه ای جادو شدندی که دلباخته استر بشد و ندانستی که استر عمویی دارندی به نام مردخای که پیشوای قوم جهود بودندی .

ادامه دارد ...

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم اسفند 1390ساعت توسط فرهاد|

توی کافه نادری روبروی یه صندلی خالی نشسته ام ، با خودم شروع به صحبت می کنم و باز هم مثل همیشه صدایم مهمان دارد . این صندلی لهستانی اذیتم می کند و به یاد می آورم که تو را هم اذیت می کرد ، همیشه می گفتی : چه اصراریه که از این صندلی های کهنه و قدیمی استفاده کنند ؟

به پنجره کناری نگاهی می اندازم و گلوله های برف را می نگرم  که زمین نخ نما را فرش نما می کنند . به یاد می آوری ؟ همیشه جایمان کناره پنجره بود ، انگار همه می دانستند و هیچ کس روی این صندلی لهستانی های درب و داغان نمی نشست . اوایل از آمدن به اینجا سر باز می زدی اما بعد عاشق اینجا شدی ، تقریبا همه دیگر اینجا ما را می شناختند ، تا اون روز لعنتی فرا رسید ...

با دوستانت قرار گذاشته بودی و به کام مرگ می رفتی ، ای کاش مرا هم با خود می بردی تا با هم لبان مرگ را می بوسیدیم اما انگار تو پایان تلخ را می دانستی و مرا همراه خود نبردی . به من گفته بودی که از جاده هراز به ویلای آمل خواهی رفت  اما لاشه 206 سپید رنگت در جاده چالوس نزدیک ویلای خسرو پیدا شد .

امروز درست 2 سال و 6 ماه و 8 روز است که از نیت خیانتت می گذرد اما دوستان کافه نادری ما بی خبر از هر کجا روی میزمان و همان صندلی لهستانی های کهنه مان گل های خشک یاس و روبان مشکی را به یادت نگه می دارند .

 

تهران ، اسفند 1390 ، کافه نادری

نوشته شده در دوشنبه هشتم اسفند 1390ساعت توسط فرهاد|

باز هم امشب منتظرم که تو پشت پنجره بیایی مثل شبهای قبل ، مثل شبهای زمستانی که پشت پنجره رو به روی اتاقم می نشستی و روی اشکهای شیشه حرفهای دلت را مینوشتی .

شاهد من همین دیوار و پنجره بین ما ست .

من همیشه فقط تو را از پشت پنجره میدیدم و حتی تا الان هم نام قشنگت را نمیدانم ولی می دانستم تو هم مثل من تنها بودی .

چند وقتی ست که دیگر حتی به پنجره اتاقت هم سر نمی زنی ، هیچ وقت آن شب را از یاد نمی برم ، حرف نمی زدی ، انگشتان زیبا و کشیده ات را دیگر به روی شیشه نمی مالیدی  و فقط اشک میریختی .

از آن شب به بعد هم دیگر تو را ندیدم ، خوش به حال همسایه کناری ، چند وقت پیش صدای جشن و سرور از خانه شان می آمد

کی می شود من و تو هم با هم جشن بگیریم ؟؟؟

یکسال است که تورا ندیده ام ، ولی امشب در سر شوری دیگر دارم ، باز هم مثل آن زمان ها امشب کنار پنجره منتظرت نشسته ام ........

تو می آیی اما این بار تنها نه ، کودکی زیبا در آغوشت جا خوش کرده !!!

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390ساعت توسط فرهاد|

تک و تنها در این خیابانهای شلوغ پرسه می زنم و در زیر این برفی که کم کمک به زمین می نشیند به یاد آن روزهایی می افتم که با خوشحالی فراوان با من تماس می گرفتی تا با هم در کنار برف ها قدم بزنیم ، به یاد داری که با هم روزهای برفی از میدان ولیعصر تا کافه نادری را در حالی که دستانم از گرمی دستانت گرم می شد پیاده روی می کردیم ؟

اما حالا دستانم در این سرما احساس تنهایی می کند و سوزنده ترین آتش ها نمی تواند گرمش کند . من حریص همان روزها بودم ، حریص همان دستان گرم ، حریص آن لبخندی بودم که دیوانه ام می کرد .

تک و تنها در خیابان هایی که هوایشان مملو از سرب است به دنبال بویی از خاطرات تو می گردم . به پسرهایی که با دختران در حال قدم زدن در خیابان هستم می نگرم که اصلا در نگاهشان بویی از محبت نیست . اما من نگاهم حریص نگاهت ، حریص صدایت و حریص .... است .

از دور دو راننده تاکسی با هم درگیر شدند ، آن طرف تر پدری برای پسرش بستنی می خرد ، دختری به زیر گوش پسر مزاحم می زند ، صدای بوق ماشین عروس می آید ، صدای آژیر آمبولانس ....

و در بین همه اینها من فقط صدای حرکت هواپیما را می شنوم و ناخود آگاه گریه ام می گیرد .

نوشته شده در دوشنبه هفدهم بهمن 1390ساعت توسط فرهاد|

مثنوی خاطراتم را ورق می زنم ، برگ به برگ ، خط به خط ، اما دریغ از یک جمله ، حتی دریغ از خطی کج و معوج ، سپیدی جمله ها را در برگفته است ، سپیدیی که دم از پاکی می زد سمبل عشق پاکم بود .

ایام جوانی در یاد آمد ، بیست سال پیش بود ، بیست سالی که همین دیروز بود .

شعر می خواندم ، شور شعر در سر داشتم .

یادم آید که فریدون می گفت :

« یادم آمد که دگر از تو جوابی نشنیدم

پای در دامن اندوه کشیدم »

در شَر و شور جوانی خودِمن به خود گفت :

فریدون !!! اندوه چیست ؟

درک معنی ندارم ...

لیک بیست سال کشید

تا من هم ، روح در ورطه هولناک دمیدم

پشت هر حرف ِحروف ، فریادیست خاموش

خواهشا گوش کنید ...

نوشته شده در پنجشنبه ششم بهمن 1390ساعت توسط فرهاد|


آخرين مطالب
» آخرین پست
» دو بیتی
» سرزمین پارس 2
» دل من تنهاست
» ماه
» سرزمین پارس
» صندلی لهستانی
» گریه شیشه
» حریص
» موی سپید


Design By : Pichak